ماهان، پسرِ طاهره و من، نزدیک است که بشود پنجماهه. قد کشیدنش چیزی است تکراری و مطابق با الگوهایی که تکررش را بیش و کم در هربچه آوردنی میشود دید. و دوست داشتنِ ما او را نیز. حدس میزنم بالیدنش از حالاتا بعد نیز مطابق با این کهن الگوهای تکراری باشد. و باید زمانی به او بیاموزم کهدر اندیشه کردنِ وسواسگونه و دائم به چگونه بودن است که میتواند تکرار را بشکند، اگر خواست که بشکند.
من خیلی به آوردنِ بچه مایل نبودم. استدلالم اینبود که بچه من را بیشتر از پیش در زیستن بر طریقِ الگوهایی مشخص مجبور میسازد. من زمانیایثارگونه در بستر ازدواج به الگوهای از پیش معین آری گفته بودم و آمادگی روحیبرای دوچندان کردنِ این تکرار نداشته و ندارم. ولی مسأله این است کهطاهره شدیداً اصرار داشت به آوردنِ بچه و به شدت نیاز داشت که بیش از پیش خود رادر مسیرِ این کهنالگوها بازتعریف کند، و خب بچه آمد.
ماهان نزدیک است که بشود پنج ماهه و طاهره هرروز شدیدتر از دیروز مادر میشود، مادری کهنالگویی. نزدیک به پنج ماه است که هردو ساعت و هر سه ساعت به بچه شیر داده، شب و روز، و با اینکه خسته شده، خیلی خستهشده، و گاهاً به من غر زده ولی حتی یکبار به هنگامِ به آغوشگیریِ ماهان اخم را دراو ندیدهام. حتی شده که باهم بگومگو کردهایم و به شدت عصبانی بوده ولی وقتِ بهآغوش گرفتنِ ماهان همهی آن عصبیتها را جایی در درونِ مادربودگیِ خود چال کرده. وقتی به طاهرهی مادرنگاه میکنم شگفتزده میشوم: اینکه او چنین، در آرامشی بودایی، میتواند تمامِبودنش را خرج بالیدنِ ماهان، و مهمتر از آن خرج زیستی از پیش معین، بکند.
ماهان در آغوشِ مادری کهنالگویی در حال بالیدناست، چیزی کمیاب در روزگارِ ما و در اطرافِ من، و البته طعمِ ضدیت با الگوها را همکمابیش از من خواهد آموخت، و خوشا به حالِ او.
ما را در سایت چند بند در انتخاباتی دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 119