هر ماه تیر ماه وقت استراحت است.امسال هم بر طریق هر سال: هم وظایف دانشجوی دکتری بودن متوقف بود و هم تدریس درمدرسه. از اول مرداد هر دو شروع شده است. سه روز در هفته در دو مدرسه درس میدهم وجسته و گریخته دو شاگرد خصوصی دارم، از آن طرف باید دو مقالهی باقی مانده از درسهایدورهی دکتری را تا چند هفتهی بعد تحویل دهم و برای امتحان جامع هم آماده شوم.
اما مشکل دارم: درست است که از اولمرداد بایست کار را شروع میکردم ولی تنم به کار نمیرود. ساعتها و روزها و شبهامیگذرد و جز تک و توک نوک زدن به وظیفه، باقی به مرور اخبار جانکش میگذرد.نتیجه؟ منام مشوش، غمگین، نگران، ناامید و مستأصل است. این منِ آلوده به پنجویژگی کذا، از حرکت ایستاده و در فقدان حرکت، ویژگی ششمی هم علاوه شده است: عذابوجدان.
به عقب نگاه میکنم. برایم واضح وروشن است که مسیر این ده روز تکراری و تکراری و بن بست و بن بست است. خط سیری رابرای خود تصویر کرده و مرور میکنم:
هفتاد و شش را به یاد آور. خاتمیرئیس شد و از پیاش روزنامههای خردادی آمدند. کار تو، و یک نسل، شد خریدن روزانهیآنها و خواندن مو به موی ایشان. نتیجه؟ ماندن از زندگی و رنجوری روان.
بعدش؟ هجوم بیوقفهی هزار و یکدلیل برای سایش بیشتر و بیشتر روح: دادگاه کرباسچی، استیضاح مهاجرانی، قتلهایزنجیرهای،کوی دانشگاه و قس علیهذا.
بعدش؟ هشتاد و چهار: با آن طعم تلخو غریب محمودش. و باز بهانه برای توقف کردن. برای روان به فاجعه دادن.
بعدش؟ هشتاد و هشت: با آن امید اولشو آن ناامیدی کشندهی بعدترش. که نمیدانستی به کجای این شب تیره بیاویزی قبایژندهی خود را.
چه داشت تمام آن حواسپرتیها ازاصل زندگی؟ هیچ، چون پوچی عمیق.
بازگردم به اکنون. ده مرداد نود وهفت. بیست و یک سال بعد از هفتاد و شش. جایی که آن جوانیها رفته است، آن سختجانیهافسرده است. باز، درست مثل تمام آن سالها (حالا بگیر با شیبی تندتر)، فاجعه مثلبهمن به سر و رومان آوار میشود: به سر و روی من و ما، من و مای معمولی، من و مایمتوسط: که هیچ وقت نه آنقدر بالا بودهایم که فاجعه، پروار و وقیحمان کند، نه آنقدرپایین بودهایم که فاجعه با رنگ تند بیرحمش بیرنگمان کند. من و مایی با کمابیشپساندازی به ریال در بانک، به چشمداشت سودی و کمک خرجی، و به امیدداشت افزودن هرسالی و عاقبت شاید سرپناهی و عصای راهی. بعد؟ داستان تکراری مکرر شد: پس اندازمانظرف چند ماه آب شد و از دست رفت. من و مایی با شش تا درصد افزایش حقوق و آن بیرونکه افسار قیمتها میرود چنان اوج گیرد که این ده با چشمانی از ترس برآمده به لکنتافتاده است. و گویا گریزی نیست.
حالا که به جبر جغرافیا و تاریخ منرا و ما را از هجوم بیایستای فاجعه گریزی نیست، گزیری هم نیست؟ چه باید کرد؟ راهحل چیست؟ باز دوباره از زندگی زدن و به تصویر فاجعه خیره شدن؟ نه! این بار نه. خبپس چه؟ تقلا برای رسیدن به آن بالاها؟ از من که نمیآید! تمام کردن؟ حتماً از مننمیآید. خب دوباره می پرسم پس چه؟
این: اصرار بر کوچکهای زندگیساز،کوچکهای خوب، کوچکهای عالی:
نظم: هر روز سر ساعت معهود بیدارشو، سر ساعت معهود از خانه بیرون برو، به تعداد ساعتهای معهود کار کن، سر ساعتمعهود به خانه باز گرد، سر ساعت معهود بخواب.
جزئیات: هر روز صبح به جای مرورفاجعه: قهوهات را مهیا کن، پیاده تا پارک برو و سبک نرمش کن، در صف نان بایست ونان تازه تهیه کن، دوشی کوتاه بگیر، حتماً صورتت را اصلاح کن، حتماً با طاهره وماهان صبحانه بخور، و حتماً صحبت کن و لبخند بزن، یازده صبح بعد از چند ساعت کارکمی راه برو و سیب بخور، پس از ناهار موسیقی کلاسیک گوش کن، شب که بازگشتی باماهان بازی کن، موقع شام با طاهره صحبت کن، پس از شام ظرفها را بشور و در حینشستن به روزی که گذشت و فردایی که خواهد آمد فکر کن، اخبار (و نه فاجعه) را مرورکن، بعد طاهره چای سبز یا گل گاو زبان را میآورد، بنوش و روزانههایت را بنویس،بعد رمان را بازکن و در حالیکه آن دو کنارت هستند ادامه بده.
کار: با کمیتی زیاد.
تمرکز: با بسامدی بالا.
خلاقیت: حالا که فاجعه رنگ پررنگزده باید چاره بیابی که چگونه و همچنان بتوانی شادی های کوچک و قابل حصول تولیدکنی.
مسئولیت: حال که فاجعه افزون شدهاین فضیلت تو است که به میزانی که فاجعه صعود میکند مسئولتر شوی: نسبت به خودت،خانوادهات، حرفهات. و مسئول بودن تو اطرافت را امن میکند و اطرافت که امن شد،خودت هم ایمن تری.
امید: و این مهمترین است. امیدداشته باش. نه صرفاً در حرف که بیشتر در عمل. چنان باش که اطرافت از تو توان حرکتبگیرد.
به تاریخ نگاه کن که مالامال است ازفاجعه. و نگاه کن که چگونه در درون هر فاجعه همچنان میتوان بذرهایی، هرچنددیریاب، برای امیدواری و ساختن و پیش رفتن یافت. به سال شصت و پنج برگرد. وقتیچهار ساله بودی. سالی که دورترین خاطرات واضحت از آنجا آغاز میشود. و ببین فاجعهو زایش چگونه در کنار هم نشسته اند: بدترین سال جنگ است: کربلای چهار با آن شکستدراماتیکش، کربلای پنج با بیشترین تعداد تلفات جنگ. شروع تبدیل بحرانهای اقتصادیبه فاجعهی اقتصادی پس از شش سال جنگ است. بیکاری است، بیافقی است، غم است، اصلاًهرچه که برای هیچ و پوچ تمام کردن لازم است هست. اما آیا این تمام قصه است؟ نه!شصت و پنج فقط فاجعه نیست. امید و زایش هم هست. چطور؟ مثال بزن!
این را نگاه کن: شصت و پنج مهمترینسال تمام تاریخ سینمای ایران است. سالی با نصف شاهکارهای کل تاریخ سینمای ایران:اجارهنشینهای مهرجویی، خانهی دوست کجاست؟ کیارستمی، ناخداخورشید تقوایی، باشوغریبهی کوچک بیضایی، شبح کژدم عیاری، و با درجهای خردتر طلسم فرهنگ، شیر سنگیجعفری جوزانی و تیغ و ابریشم کیمیایی.
هم شاملوی جانت را تیز نگاه دار:سال بد/ سال باد/سال اشک/ سال شک/ سال روزهای دراز و استقامت های کم/ سالی که غرورگدایی کرد/ سال پست/ سال درد/ سال اشک پوری/ سال خون مرتضی ... و هم سپهری روحترا: تا شقایق هست زندگی باید کرد ... .
ما را در سایت چند بند در انتخاباتی دیگر دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 118