قصههای دانشگاه؛ یک عاشقانهی ساده

خرید بک لینک

دختر با نظمی آهنین در کتابخانه مینشیند و تاخستگی تمام تنش را و تمام ذهنش را کرخت نکند دست نمیکشد. در فواصل این درکتابخانهنشینی پایین میآید، پول میاندازد در دستگاه، شکلات داغ میگیرد و در فضای باز دانشگاه یک چهارضلعی میسازد کهچهار رأسش کتابخانهی مرکزی، دانشکدهی شیمی، دانشکدهی مکانیک و دانشکدهی ریاضیاست. این چهار ضلعی را سه بار گز میکند. دقیقاً سه بار.

نظم! نظم! نظم! پنج روز در هفته، شنبه تاچهارشنبه، هفت صبح تا هشت شب، جز زمانهایی که کلاس است و ناهار، یا قراری مهم بادوستی عزیز.

پنجشنبه ولشدگی است. نه به نظم. نه به هنجار.نه به نصیحتهای تکراری. پنجشنبه کافهگردی است، قهقهه و رهایی، در کوچههایتهران گم شدن، شبنشینی و مستی، در مستی دوتا شدن یا حتی سهتا شدن.

جمعه صبحها اما برای خانواده است. شال به سرانداختن به احترام بابابزرگ و خندههای خوب الکی. از همین الکیهای مفید، خیلیمفید.

عصر جمعه وقت تنهاییست، وقت تفکر و غم وسیگارِ کنار پنجره و اتاق عزیرتر از جان و قفسههای جادویی کتاب و نگاه و فیلم وموسیقی و شعر و نوشتن.

باریک است. کمابیش بلند. ته رنگ دلپذیری دارد ازیک زیبایی طبیعی که همراه شده با شخصیتی قوی و یک هوشمندی هولناک. و همین هوش آنزیبایی سفید طبیعی را در رنگی روشنفکرانه مکرر می کند.

آن موهای ششساله! آن قهوهایها که وقتی در خلوت اتاق کوروش ازشرق تا غرب آن لاغر برفین تاب میخورد شاید مثل برقی در روح، تمام هوشیاریام را درکسری از ثانیه به ناکجاآباد پرتاب میکرد. و آخ!

نگاه کن: عصبیتی نرم در چهرهای استخوانی کههمراه شده با سلیقهای کاملاً فکر شده در اطوار و لباس و ادا. و همهی اینها و بازهمهی اینها سهگانهای دخترانه/زنانه/پسرانه ساخته است از او که حتی من آسمانجلبیخیال گرم و سرد کشیده در همهمهی رابطههای رنگ رنگ را نیز در عشقی هذیانی بهدرد کشیده است. و آخ!

در میدانک جلوی کتابخانهی مرکزی چرخ میزنم. مشوش و مغشوش. سیگار پشت سیگار. دود که ششها را میانبارد جزئیاتی خرد از او درم وزن میگیرد و من از صراحت سنگین این هوشیاری تیز در باب اینهمه جزئیات به اعجاب میشوم.

اولش یک کرم ریختن خنک بود. کورسویی از تصاحب یکتن دیگر. شد که چه بهتر، نشد که به ... . خیلی صریح، بیاداهای آشنای چندصد ساله گفت «این کرمهای خنک مبتذل را رها کن»، گفت که کنجکاو است بر تنانگیِ با من. سریع و قاطعگفت. بیتخفیف و بیظرافت. و جدی و عمیق. و منِ عادت کرده به ناز و اداهای شرقیدر گام اول مبهوت شدم.

و عشق زود زود آمد. همان اولها. من مثلشاگردهای تازهکار. و عشق از همان عشقهای سالهای دور. از همان قشنگها. از همانهاکه در تمام این سالها، بعد از آن زخم اول، هرهر به ریشش خندیدیم و خندیدم. و عشقتن را کمرنگ کرد. و عشق حسادت را پررنگ کرد. و عشق مالکیت را پیرنگ کرد.

گفت تمام. زود گفت، خیلی زود. زود به کوتاهی عمر غمگین یک فصل. من مات، منمبهوت. گفتم چرا؟ گفت در نظم آهنینش فرصت چند تنانگی را ندارد. گفت تنانگی با مندیگر، و شاید از اول، او را خوشایند نیست. گفت طبیعی است که به تنش فرصت تنی دیگررا بدهد.

آفتاب پاییزی در برگهای افتاده بیداد میکند.ترنم نیاز فروغی مثل وحی آمده. بیقراری نکردم. کنه نشدم. با خرواری درد فقط لبخندزدم و اشک ریختم. با همان جذابیت تلخ روشنفکرانه گفت اگر الانناز اشکت را بکشم میدانی که تعارف است و دروغ ، و نکشید.

میآید پایین. ظرف شکلات داغ در دستش. بیخیال ورها. با همان هوشمندی هولناک، و مویی شش ساله که از زیرشال بیرون جهیده و تا پایینکمر را آراسته. و آخ!

سلام میکند. سلام میکنم. میپرسد چه کار دارم.میگویم از نبودنش درد میکشم. و بیغرور در لحنم گدایی ترحم میکنم. میگوید میفهمددرک میکند ولی جز این رفتاری نمیتواند. میگوید این ترحم خواهی حالش را بد میکند.

خطیاز شکلات داغ لب تا چانهاش را آلوده است. نگاه میکنم. در نجوایی روبه رهاییمیگویم چه خوب بود که مثل مارتین ایدن از همین خط کثیف بفهمم که او هم دختری استمثل این همه دختر. از این فکر قوت میگیرم. بله! بله! قطعاً اینگونه است؛ او، بااین خط کثیف شکلات بر صورت، چه دارد که تمامتم از نبودنش در درد شده؟ هیچ. چیزی استمثل تمام این تنهای معمولی مکرر. قوت گرفتهام. چهارضلعی را سه بار مکرر میکنیم.و میرود.

حالا آفتاب سر غروب دارد. تلخ و جانکاه است. بهتعاونی رسیدهام. حباب قوت میترکد. از آن خط کثیف شکلات تمام تنم تیر میکشد. کاش میشد که یکبار،فقط یکبار دیگر لبم را بر آن خط کثیف جادویی میگذاشتم. کاش از آن کاشهای محال...........................................

اتود اول

چند بند در انتخاباتی دیگر...

ما را در سایت چند بند در انتخاباتی دیگر دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 111 تاريخ: پنجشنبه 21 ارديبهشت 1396 ساعت: 15:00

صفحه بندی