
چهار و نیم صبح بود که پا شدم. حالا از پنج گذشته است. چند هفته است که از تخت دو نفره هجرت کردهام به مبل توی سالن. نه که با تارا مشکل داشته باشم یا که چیزی در رابطهی دو نفرهمان رو به وخامت گذاشته باشد. نه. فقط این است که تنها بودن را در سفر خواب خوشتر دارم. یک آسودگی سرریز از تنهایی و فقط همین. پا که شدم، تاریکی چهار و نیم صبح یک جمعهی پاییزی آخر مهر حضور خودش را فریاد کرد. روی مبل نشستم. سرم سبک بود و معدهام نمیسوخت. خوش به حال من. این هفتاد و دو ساعت اخیر دچار حملهی میگرن شده بودم و زیادهر...
ادامه مطلب